۲۳
0

برنامه قندون – حکایت غلام مقرّب که قدح از دستش بیوفتاد

قسمت بیست و سوم پادشاهی غلامان را فرمود که: هر یکی قدحی زرّین به کف گیرند که مهمان می‌آید و آن غلامِ مقرّب‌تر را نیز هم فرمود که: قدحی بگیر. چون پادشاه روی نمود، آن غلامِ خاص از دیدارِ پادشاه بی‌خود و مَست شد، قدح از دستش بیفتاد و بشکست. دیگران چون از او چنین […]
۱۶
0

برنامه قندون – حکایت سلطان محمود و ایاز و نمک فروش

قسمت شانزدهم آورده اند که روزی سلطان محمود نشسته بود در بارگاه. مردی درآمد و طبقی نمک بر دست نهاده و در میان حلقه بارگاه آمد و بانگ می زد که: نمک که می خرد؟ محمود هرگز این حالت ندیده بود. بفرمود تا او را بکوفتند. چون خالی شد، او را بخواند و گفت: این […]
۱۵
0

برنامه قندون – حکایت دو مرغابی و لاکپشت (دو بط و یکی باخه)

قسمت پانزدهم داستان دو مرغابی و لاکپشت آورده‌اند که در آب گیری دو بط و یکی باخه ساکن بودند و میان ایشان بحکم مجاورت دوستی و مصادقت افتاده. ناگاه دست روزگار غدار رخسار حال ایشان بخراشید و سپهر آینه فام صورت مفارقت بدیشان نمود، و در آن آب که مایه حیات ایشان بود نقصان فاحش […]
۱۴
0

برنامه قندون – حکایت دو همسفر دارا و ندار

قسمت چهاردهم رستی از چه کنم، چه کنم شنیدم که وقتی [روزگاری] دو صوفی به هم همی رفتند یکی مجرد بود و با یکی پنج دینار این مجرد بی باک همی رفت و هیچ همراهی طلب نکردی و هر جای که برسیدی، اگر جایی ایمن بودی و اگر مخوف بنشستی و بخفتی و بیاسودی و […]
۱۲
0

برنامه قندون – حکایت دو شریک دانا و نادان

قسمت دوازدهم دو شریک بودند یکی دانا و دیگر نادان، و ببازارگانی می‌رفتند. در راه بدره ای زر یافتند، گفتند: سود ناکرده در جهان بسیار است، بدین قناعت باید کرد و بازگشت. چون نزدیک شهر رسیدند خواستند که قسمت کنند، آنکه دعوی زیرکی کردی گفت: چه قسمت کنیم؟ آن قدر که برای خرج بدان حاجت […]
۱۱
0

برنامه قندون – حکایت عواقب مال دنیا

قسمت یازدهم     حکایت دوم «مردی نزدیک پارسامردی، کیسه پردرم به دست گرفته می گفت: یا استاد، دلم تاریک شده است، مرا پندی ده. پارسا گفت: اندر آن کیسه چه داری؟ گفت: درم. گفت: چند است. گفت: هزار درم. چیزی خواهم خرید. پارسا گفت: سر کیسه را باز کن. مرد باز کرد. پارسا یک […]
۸
0

برنامه قندون – حکایت بازرگان و جواهرساز چنگنواز

قسمت هشتم آن بازرگان که جواهر بسیار داشت و مردی را بصد دینار در روزی مزدور گرفت برای سفته کردن آن. مزدور چندانکه در خانه بازرگان بنشست چنگی دید , بهتر سوی آن نگریست. سفته کردن آن. بازرگان پرسید که: دانی زد؟ گفت: دانم؛و دران مهارتی داشت. فرمود که: بسرای. برگرفت و سماع خوش آغاز […]