۲۰
0

برنامه قندون – چهار حکایت در باب اخلاق

قسمت بیستم حکایت اول بازرگانی را هزار دینار خسارت افتاد. پسر را گفت: نباید که این سخن با کسی در میان نهی. گفت: ای پدر! فرمان تو راست، نگویم، ولکن خواهم مرا بر فایدهٔ این مطلع گردانی که مصلحت در نهان داشتن چیست؟ گفت: تا مصیبت دو نشود: یکی نقصان مایه و دیگر شماتت همسایه. […]
۴۲
0

برنامه قندون – حکایت آب بر شیرمزن و خیانت مکن

شنیدیم که مردی گوسفندی رمه داشت فراوان، وی را شبانی بود صاین و پارسا. هر روزی شیر گوسفندان چندان که بودی حاصل کردی و به نزدیک خداوند گوسپند بردی. آن مرد هم چندان آب بر شیرکردی و به شبان دادی و گفتی: روبفروش و شبان آن مرد را نصیحت همی کرد و پندهمی داد که: […]
۴۵
0

برنامه قندون – حکایت امان خواستن از ملک الموت برای اتمام عمارت

قسمت چهل و پنج شیخ اشراق در رساله زیبای خود داستان منعمی را می گوید که مالی وافر داشت ، وی را ارزوی ان افتاد که سرایی سازد هر چه به تکلف تر. عمارتی که‌ رشک کارنامه مانی بود ورواقش بی جفت تر از طاق کسرا ولی در میان ساختن‌ عمارت دردی براو‌چیره گشت که […]
۴۴
0

برنامه قندون – حکایت بازرگان و انوشیروان

    بازرگانى در زمان انوشیروان مى زیست و مالى فراوان گرد آورد. پس از سال ها، او که در مملکت نوشیروان غریب بود، تصمیم به بازگشت به دیار خویش گرفت، ولى بدخواهان، نزد پادشاه بدگویى کردند که فلان بازرگان، از برکت تو و سرزمین تو، چنین مال و منال به هم رسانده است و اگر او برود، […]
۸
0

برنامه قندون – حکایت بازرگان و جواهرساز چنگنواز

قسمت هشتم آن بازرگان که جواهر بسیار داشت و مردی را بصد دینار در روزی مزدور گرفت برای سفته کردن آن. مزدور چندانکه در خانه بازرگان بنشست چنگی دید , بهتر سوی آن نگریست. سفته کردن آن. بازرگان پرسید که: دانی زد؟ گفت: دانم؛و دران مهارتی داشت. فرمود که: بسرای. برگرفت و سماع خوش آغاز […]
۴۳
0

برنامه قندون – حکایت بوزینگان و مرغ و کرم شبتاب

قسمت چهل و سه آورده‌اند که جماعتی از بوزنگان در کوهی بودند، چون شاه سیارگان بافق مغربی خرامید و جمال جهان آرای را بنقاب ظلام بپوشانید سپاه زنگ بغیبت او بر لشگر روم چیره گشت و شبی چون کار عاصی روز محشر درآمد. باد شمال عنان گشاده و رکاب گران کرده بر بوزنگان شبیخون آورد. […]
part4
0

برنامه قندون – حکایت پارسا مرد و شهد و روغن

قسمت چهارم پارسا مردی بود و در جوار او بازارگانی بود که شهد و روغن فروختی، و هر روز بامداد قدری از بضاعت خویش برای قوت او بفرستادی. چیزی ازان بکار بردی و باقی در سبویی می‌کردی و در طرفی از خانه می‌آویخت. بآهستگی سبوی پر شد. یک روزی دران می‌نگریست. اندیشید که: «اگر این […]