۳۵
0

برنامه قندون – حکایت سلطان محمود غزنوی و شرط بستن بر سر خوردن فالوده

آورده اند که روزی سلطان محمود به خواجه حسن میمندی که وزیرش بود گفت: ای خواجه ‍‍‍آیا در مملکت ما کسی هست که در عمرش فالوده نخورده باشد؟! خواجه گفت: ای پادشاه بسیارند کسانی که تاکنون فالوده نخورده ویا ندیده اند. پادشاه گفت: خیر. فکر نمیکنم. چنین آدمی باشد. وزیر گفت: هست و پادشاه می […]
۲۵
0

برنامه قندون – حکایت شیر و روباه و خر

قسمت بیست و پنج آورده‌اند که شیری را گر بر آمد و قوت او چنان ساقط شد که از حرکت فروماند و شکار متعذر شد. روباهی بود د رخدمت او و قراضه طعمه او چیدی. روزی او را گفت: ملک این علت را علاج نخواهد فرمود؟ شیر گفت: مرا نیز خار خار این می‌دار د، […]
۲۴
0

برنامه قندون – حکایت ماهی‌خوار، پنج پایک و ماهیان

  قسمت بیست و چهار آورده‌اند که ماهی خواری بر لب آبی وطن ساخته بود، و بقدر حاجت ماهی می‌گرفتی و روزگاری در خصب و نعمت می‌گذاشت. چون ضعف پیری بدو راه یافت از شکار باز ماند. با خود گفت: دریغا عمر که عناد گشاده رفت و از وی جز تجربت و ممارست عوضی بدست […]
۲۳
0

برنامه قندون – حکایت غلام مقرّب که قدح از دستش بیوفتاد

قسمت بیست و سوم پادشاهی غلامان را فرمود که: هر یکی قدحی زرّین به کف گیرند که مهمان می‌آید و آن غلامِ مقرّب‌تر را نیز هم فرمود که: قدحی بگیر. چون پادشاه روی نمود، آن غلامِ خاص از دیدارِ پادشاه بی‌خود و مَست شد، قدح از دستش بیفتاد و بشکست. دیگران چون از او چنین […]
۲۰
0

برنامه قندون – چهار حکایت در باب اخلاق

قسمت بیستم حکایت اول بازرگانی را هزار دینار خسارت افتاد. پسر را گفت: نباید که این سخن با کسی در میان نهی. گفت: ای پدر! فرمان تو راست، نگویم، ولکن خواهم مرا بر فایدهٔ این مطلع گردانی که مصلحت در نهان داشتن چیست؟ گفت: تا مصیبت دو نشود: یکی نقصان مایه و دیگر شماتت همسایه. […]
۱۹
0

برنامه قندون – حکایت عدو شود سبب خیر اگر خدا خواهد

قسمت نوزدهم   آورده‌اند که زاهدی گاوی بخرید و سوی خانه می‌رفت. دزدی بدید. در عقب آمد تا گاو ببرد. دیوی در صورت آدمی با او همراه شد و از او پرسید که تو کیستی؟ گفت: دیوم که بر اثر آن زاهد می‌روم تا به‌فرصت او را بکشم. آنگاه او را گفت: تو حال خود […]
۱۸
0

برنامه قندون – دو حکایت در باب قناعت

قسمت هجدهم حکایت اول آورده اند که وقتی مردی به مهمانی سلیمان دارانی رفت. سلیمان آنچه داشت از نان خشک و نمک در پیش او نهاد و بر سبیلِ اعتذار این بر زبان راند: گفتم که چو ناگه آمدی، عیب مگیر / چشمِ تر و نانِ خشک و رویِ تازه مهمان چون نان بدید، گفت کاشکی […]