۲۳
0

برنامه قندون – حکایت غلام مقرّب که قدح از دستش بیوفتاد

قسمت بیست و سوم پادشاهی غلامان را فرمود که: هر یکی قدحی زرّین به کف گیرند که مهمان می‌آید و آن غلامِ مقرّب‌تر را نیز هم فرمود که: قدحی بگیر. چون پادشاه روی نمود، آن غلامِ خاص از دیدارِ پادشاه بی‌خود و مَست شد، قدح از دستش بیفتاد و بشکست. دیگران چون از او چنین […]
part1
0

برنامه قندون – حکایت موش و زاهد مستجاب الدعوه

قسمت اول زاهدی مستجاب الدعوه بر جویباری نشسته بود غلیواژ موش بچه ای پیش او فروگذاشت. زاهد را بر وی شفقتی آمد، برداشت و در برگی پیچید تا بخانه برد. باز اندیشید که اهل خانه را ازو رنجی باشد و زیانی رسد دعا کرد تا ایزد تعالی، او را دختر پرداخته هیکل تمام اندام گردانید، […]
۴۲
0

برنامه قندون – حکایت آب بر شیرمزن و خیانت مکن

شنیدیم که مردی گوسفندی رمه داشت فراوان، وی را شبانی بود صاین و پارسا. هر روزی شیر گوسفندان چندان که بودی حاصل کردی و به نزدیک خداوند گوسپند بردی. آن مرد هم چندان آب بر شیرکردی و به شبان دادی و گفتی: روبفروش و شبان آن مرد را نصیحت همی کرد و پندهمی داد که: […]
۲۴
0

برنامه قندون – حکایت ماهی‌خوار، پنج پایک و ماهیان

  قسمت بیست و چهار آورده‌اند که ماهی خواری بر لب آبی وطن ساخته بود، و بقدر حاجت ماهی می‌گرفتی و روزگاری در خصب و نعمت می‌گذاشت. چون ضعف پیری بدو راه یافت از شکار باز ماند. با خود گفت: دریغا عمر که عناد گشاده رفت و از وی جز تجربت و ممارست عوضی بدست […]
part2
0

برنامه قندون – حکایت ستوده جاهلان

قسمت دوم گویند روزی افلاطون نشسته بود از جمله خاصان شهر مردی به سلام او اندر آمد و بنشست و از هر نوع سخن همی گفت. در میانه سخن گفت: ای حکیم، امروز فلان مرد را دیدم که سخن تو می گفت و تو را دعا و ثنا همی گفت و می گفت افلاطون بزرگوار […]
۴۳
0

برنامه قندون – حکایت بوزینگان و مرغ و کرم شبتاب

قسمت چهل و سه آورده‌اند که جماعتی از بوزنگان در کوهی بودند، چون شاه سیارگان بافق مغربی خرامید و جمال جهان آرای را بنقاب ظلام بپوشانید سپاه زنگ بغیبت او بر لشگر روم چیره گشت و شبی چون کار عاصی روز محشر درآمد. باد شمال عنان گشاده و رکاب گران کرده بر بوزنگان شبیخون آورد. […]
۱۴
0

برنامه قندون – حکایت دو همسفر دارا و ندار

قسمت چهاردهم رستی از چه کنم، چه کنم شنیدم که وقتی [روزگاری] دو صوفی به هم همی رفتند یکی مجرد بود و با یکی پنج دینار این مجرد بی باک همی رفت و هیچ همراهی طلب نکردی و هر جای که برسیدی، اگر جایی ایمن بودی و اگر مخوف بنشستی و بخفتی و بیاسودی و […]
۲۵
0

برنامه قندون – حکایت شیر و روباه و خر

قسمت بیست و پنج آورده‌اند که شیری را گر بر آمد و قوت او چنان ساقط شد که از حرکت فروماند و شکار متعذر شد. روباهی بود د رخدمت او و قراضه طعمه او چیدی. روزی او را گفت: ملک این علت را علاج نخواهد فرمود؟ شیر گفت: مرا نیز خار خار این می‌دار د، […]
part4
0

برنامه قندون – حکایت پارسا مرد و شهد و روغن

قسمت چهارم پارسا مردی بود و در جوار او بازارگانی بود که شهد و روغن فروختی، و هر روز بامداد قدری از بضاعت خویش برای قوت او بفرستادی. چیزی ازان بکار بردی و باقی در سبویی می‌کردی و در طرفی از خانه می‌آویخت. بآهستگی سبوی پر شد. یک روزی دران می‌نگریست. اندیشید که: «اگر این […]