برنامه قندون – حکایت آب بر شیرمزن و خیانت مکن

شنیدیم که مردی گوسفندی رمه داشت فراوان، وی را شبانی بود صاین و پارسا.

هر روزی شیر گوسفندان چندان که بودی حاصل کردی و به نزدیک خداوند گوسپند بردی. آن مرد هم چندان آب بر شیرکردی و به شبان دادی و گفتی: روبفروش و شبان آن مرد را نصیحت همی کرد و پندهمی داد که: چنین مکن و با مسلمانان خیانت مکن و روامدار. که عاقبت مردم خاین، نامحمودبود وآن مرد سخن شبان نشنود و همچنان همی کرد تا به اتفاق شبی این شبان گوسپندان را در بستر رودی بداشته بود و خود بر بلندی رفته و خفته و فصل بهار بود، مگر بر کوه بارانی آمد عظیم و سیلی سخت عظیم بیامد و اندرین رودخانه افتاد و این گوسفندان را جمله ببرد و هلاک کرد. روز دیگر شبان به شهر آمد و به خانهٌ صاحب گوسفندان رفت بی شیر. مرد پرسید که: چونست که شیرنیاوردی؟ شبان گفت: ای خواجه من تو را گفتم که آب بر شیر مزن و خیانت مکن، فرمان من نبردی اکنون آن آبها جمله گرد شد و بر گوسفندان تو گماشتند و گوسپندان تو جمله ببرد و هلاک کرد . آن مرد پشیمان شد و پشیمانی سود نداشت .

درباره نویسنده

شما ممکن است علاقه مند باشید به

نظرتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *