برنامه قندون – حکایت در فواید خاموشی

قسمت چهل

حکایت اول

یکی از شعرا پیش امیر دزدان رفت و ثنایی بر او بگفت.
فرمود تا جامه از او بر کنند و از ده به در کنند.
مسکین برهنه به سرما همی‌رفت. سگان در قفای وی افتادند.
خواست تا سنگی بر دارد و سگان را دفع کند، در زمین یخ گرفته بود، عاجز شد.
گفت: این چه حرامزاده مردمانند، سگ را گشاده‌اند و سنگ را بسته!
امیر از غرفه بدید و بشنید و بخندید.
گفت: ای حکیم! از من چیزی بخواه.
گفت: جامهٔ خود می‌خواهم اگر انعام فرمایی.

رضینا مِن نوالِکَ بالرَحیلِ.

امیدوار بود آدمى به خیر کسان                     مرا به خیر تو امید نیست، شر مرسان

سالار دزدان را بر او رحمت آمد و جامه باز فرمود و قبا پوستینی بر او مزید کرد و درمی چند.

حکایت دوم

خطیبی کریه الصوت خود را خوش آواز پنداشتی، و فریاد بیهده برداشتی.
گفتی نعیب غُرابَ البَین در پرده الحان اوست، یا آیت اِنَّ انکَرَ الاصوات در شأن او.

اذا نَهَقَ الخَطیبُ اَبوالفَوارِس                           لَهُ شَغَبٌ یَهُدُّ اصطَخرَ فارِس

مردم قریه به علت جاهی که داشت بلیتش می‌کشیدند و اذیتش را مصلحت نمی‌دیدند.
تا یکی از خطبای آن اقلیم که با او عداوتی نهانی داشت، باری به پرسش آمده بودش.
گفت: تو را خوابی دیده‌ام، خیر باد.
گفتا: چه دیدی؟
گفت: چنان دیدمی که تو را آواز خوش بود و مردمان از انفاس تو در راحت.

خطیب اندر این لختی بیندیشید و گفت: این مبارک خواب است که دیدی که مرا بر عیب خود واقف گردانیدی.
معلوم شد که آواز ناخوش دارم و خلق از بلند خواندن من در رنج.
توبه کردم کز این پس خطبه نگویم مگر به آهستگی.

از صحبت دوستی برنجم                       کاخلاق بدم حسن نماید

عیبم هنر و کمال بیند                           خارم گل و یاسمن نماید

کو دشمن شوخ چشم ناپاک                    تا عیب مرا به من نماید

حکایت سوم

یکی در مسجد سنجار به تطوّع بانگ گفتی به ادایی که مستمعان را از او نفرت بودی.
و صاحب مسجد امیری بود عادل نیک سیرت، نمی‌خواستش که دل آزرده گردد.
گفت: ای جوانمرد! این مسجد را مؤذنانند قدیم. هر یکی را پنج دینار مرتب داشته‌ام. تو را ده دینار می‌دهم تا جایی دیگر روی.

بر این قول اتفاق کردند و برفت.
پس از مدتی در گذری پیش امیر باز آمد.
گفت: ای خداوند! بر من حیف کردی که به ده دینار از آن بقعه به در کردی که اینجا که رفته‌ام، بیست دینارم همی‌دهند تا جای دیگر روم و قبول نمی‌کنم!
امیر از خنده بیخود گشت و گفت: زنهار تا نستانی که به پنجاه راضی گردند!

به تیشه کس نخراشد ز روی خارا گل              چنان که بانگ درشت تو می‌خراشد دل

 

درباره نویسنده

شما ممکن است علاقه مند باشید به

نظرتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *