برنامه قندون – حکایتی از لقمان و حکایتی دیگر در موضوع عشق

حکایت اول

در مورد حضرت لقمان حکیم بیشتر مفسرین گفته اند غلامی سیاه بود لبهای کلفتی داشت و بینی بزرگ و ادبی تمام داشت و عبادت فراوان وسینه آبادان و دلی به نور حکمت روشن
بر مردمان مشفق و در میان مرد مصلح بود و بر مرگ فرزندان صابر و از طلب علم هیچ نیاسود و حکیم بود و کریم و رحیم و حلیم بود
و در عصر داود بود سی سال با داود در یک جای بود و پس از داود زنده بود تا عهد یونس بن متی و سبب آزادی او این بود که ولی نعمت او، او را آزمود تا بداند که عقل وی چند است وحکمت ودانش وی کجا رسیده.

گوسفندی به وی داد که قربانی کن و انچه از آن نیکوتر و خوشتر است برایم بیاور لقمان از آن گوسفند دل و زبان آورد،
گوسفندی دیگر به وی داد که قربان کن وآنچه از آن بدتر است برایم پخته و بیاور لقمان همان دل و زبان را برای وی آورد
خواجه گفت: این چه حکمت است که از هر دو یکی آوردی؟

گفت: انهما اطیب شی ء اذا طابا و اخبث شی ء اذا خبثا»
این دو اگر پاک باشند بهترین هستند و اگر پلید باشند پلیدترین اشیا هستند.

خواجه لقمان چون لقمان را شناخت           بنــده شد او را و بـــا او عشق باخت

حکایت دوم

بود مردی شیردل خصم افکنی               گشت عاشق پنج سال او بر زنی

داشت بر چشم آن زن همچون نگار         یک سر ناخن سپیدی آشکار

زان سپیدی مرد بودش بی‌خبر                گرچه بسیاری برافکندی نظر

مرد عاشق چون بود در عشق زار           کی خبر یابد ز عیب چشم یار

بعد از آن کم گشت عشق آن مرا را          دارویی آمد پدید آن درد را

عشق آن زن در دلش نقصان گرفت         کار او برخویشتن آسان گرفت

پس بدید آن مرد عیب چشم یار               این سپیدی گفت کی شد آشکار

گفت آن ساعت که شد عشق تو کم           چشم من عیب آن زمان آورد هم

چون ترا در عشق نقصان شد پدید           عیب در چشمم چنین زان شد پدید

کرده‌ای از وسوسه پر شور دل              هم ببین یک عیب خود ای کور دل

چند جویی دیگران را عیب باز               آن خود یک ره بجوی از جیب باز

تا چو بر تو عیب تو آید گران                  نبودت پروای عیب دیگران

درباره نویسنده

شما ممکن است علاقه مند باشید به

نظرتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *