دسته‌ها
قندون

برنامه قندون – داستان دو همسفر دارا و ندار

قسمت چهاردهم

رستی از چه کنم، چه کنم شنیدم که وقتی [روزگاری] دو صوفی به هم همی رفتند یکی مجرد بود و با یکی پنج دینار این مجرد بی باک همی رفت و هیچ همراهی طلب نکردی و هر جای که برسیدی، اگر جایی ایمن بودی و اگر مخوف بنشستی و بخفتی و بیاسودی و از کس نه اندیشیدی.
و خداوند [صاحب] پنج دینار با وی موافقت همی کرد ولکن دایم در بیم همی بود، تا وقتی بر سر چاهی رسیدند، جایی مخوف بود و معدن ددگان و دزدان. این مرد مجرد از آن چاه آبی بخورد و بازو داد و پای دراز کرد و خوش اندر خواب شد و خداوند پنج دینار از بیم همی نیارست خفتن و آهسته با خود همی گفت: «چه کنم؟ چه کنم؟» تا از قضا آواز او به گوش آن مجرد رسید. بیدار شد.
وی را گفت؛ «ای فلان چه افتاد تورا، چندین چه کنم چیست؟»
مرد گفت؛ «ای جوانمرد، با من پنج دینار است و این جای مخوف است و تو اینجا بخفتی و من نمی یارم خفتن.»
مجرد گفت؛ «این پنج دینار به من ده تا من چاره تو بکنم.»
آن مرد زر بدو داد، زر بستد و اندر آن چاه افکند و گفت؛ «رستی از چه کنم چه کنم، ایمن بنشین و ایمن بخسب و ایمن برو که مفلس، دژ روبین [قلعه نفوذناپذیر] است.

منبع از : قابوسنامه – عنصرالمعالی

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *