دسته‌ها
قندون

برنامه قندون – داستان ستوده جاهلان

قسمت دوم

گویند روزی افلاطون نشسته بود از جمله خاصان شهر مردی به سلام او اندر آمد و بنشست و از هر نوع سخن همی گفت. در میانه سخن گفت: ای حکیم، امروز فلان مرد را دیدم که سخن تو می گفت و تو را دعا و ثنا همی گفت و می گفت افلاطون بزرگوار مردی ست که هرگز کس چنو نبوده است و نباشد. خواستم که شکر او به تو رسانم. افلاطون چون این سخن بشنید سر فرو برد و بگریست و سخت دلتنگ شد. این مرد گفت: ای حکیم از من چه رنج آمد تو را که چنین تنگدل گشتی؟ افلاطون گفت: از تو مرا رنجی نرسید، ولکن مرا مصیبتی از این بتر چه بود که جاهلی مرا بستاید و کار من او را پسندیده آید. ندانم که کدام کار جاهلانه کردم که به طبع او نزدیک بود، که او را آن خوش آمد و مرا بدان بستود تا توبه کنم از آن کار و این غم مرا از آن است که مگر من هنوز جاهلم که ستوده جاهلان باشند و هم در این معنی حکایت دیگر یادم آمد. چنین شنیدم که محمدبن زکریای رازی رحمه الله می آمد با قومی از شاگردان خویش، دیوانه ای پیش ایشان اوفتاد، در هیچ کس ننگریست مگر در محمدبن زکریا و نیک درو نگاه کرد و در روی او بخندید.

محمدبن زکریا باز خانه آمد و مطبوخ افتیمون بفرمود پختن و بخورد. شاگردان گفتند چرا مطبوخ خوردی؟ گفت از بهر آن خنده دیوانه که تا وی از جمله سودای خویش جزوی با من ندید با من نخندید!

منبع از سایت magiran.com

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *