برنامه و تیزر تلویزیونی163 ویدئو

۴۵
0

برنامه قندون – حکایت امان خواستن از ملک الموت برای اتمام عمارت

قسمت چهل و پنج شیخ اشراق در رساله زیبای خود داستان منعمی را می گوید که مالی وافر داشت ، وی را ارزوی ان افتاد که سرایی سازد هر چه به تکلف تر. عمارتی که‌ رشک کارنامه مانی بود ورواقش بی جفت تر از طاق کسرا ولی در میان ساختن‌ عمارت دردی براو‌چیره گشت که […]
۴۴
0

برنامه قندون – حکایت بازرگان و انوشیروان

    بازرگانى در زمان انوشیروان مى زیست و مالى فراوان گرد آورد. پس از سال ها، او که در مملکت نوشیروان غریب بود، تصمیم به بازگشت به دیار خویش گرفت، ولى بدخواهان، نزد پادشاه بدگویى کردند که فلان بازرگان، از برکت تو و سرزمین تو، چنین مال و منال به هم رسانده است و اگر او برود، […]
۴۳
0

برنامه قندون – حکایت بوزینگان و مرغ و کرم شبتاب

قسمت چهل و سه آورده‌اند که جماعتی از بوزنگان در کوهی بودند، چون شاه سیارگان بافق مغربی خرامید و جمال جهان آرای را بنقاب ظلام بپوشانید سپاه زنگ بغیبت او بر لشگر روم چیره گشت و شبی چون کار عاصی روز محشر درآمد. باد شمال عنان گشاده و رکاب گران کرده بر بوزنگان شبیخون آورد. […]
۴۲
0

برنامه قندون – حکایت آب بر شیرمزن و خیانت مکن

شنیدیم که مردی گوسفندی رمه داشت فراوان، وی را شبانی بود صاین و پارسا. هر روزی شیر گوسفندان چندان که بودی حاصل کردی و به نزدیک خداوند گوسپند بردی. آن مرد هم چندان آب بر شیرکردی و به شبان دادی و گفتی: روبفروش و شبان آن مرد را نصیحت همی کرد و پندهمی داد که: […]
۴۰
0

برنامه قندون – حکایت در فواید خاموشی

قسمت چهل حکایت اول یکی از شعرا پیش امیر دزدان رفت و ثنایی بر او بگفت. فرمود تا جامه از او بر کنند و از ده به در کنند. مسکین برهنه به سرما همی‌رفت. سگان در قفای وی افتادند. خواست تا سنگی بر دارد و سگان را دفع کند، در زمین یخ گرفته بود، عاجز […]
۳۹
0

برنامه قندون – حکایت خویشتن را زمان دادن

قسمت سی و نه ابوحازم مکّی به قصّابی گذر کرد که گوشت فربه داشت. قصّاب گفت: از این گوشت بستان! گفت: سیم ندارم. گفت: ترا زمان دهم. گفت: من خویشتن را زمان دهم نیکوتر از آنکه تو مرا زمان دهی و من خود را آراسته گردانم. قصّاب گفت: لاجرم استخوانهای پهلوت پدید آمده است. گفت: […]
۳۸
0

برنامه قندون – حکایتی در موضوع اختلاط نکردن با فقرا و درویشان

قسمت سی و هشت شیخ گفت که وقتی به شهری از شهرهای شام برسیدم و شبانه در مسجد بودم و در آن مسجد جز من کسی دیگر نبود الا بیماری که علت شکم داشت و رنگ زردی در همسایه مسجد خانه داشت و آن شب اتفاق دزد به خانه وی رفت و جامه ای چند […]
۳۶
0

برنامه قندون – حکایتی از لقمان و حکایتی دیگر در موضوع عشق

حکایت اول در مورد حضرت لقمان حکیم بیشتر مفسرین گفته اند غلامی سیاه بود لبهای کلفتی داشت و بینی بزرگ و ادبی تمام داشت و عبادت فراوان وسینه آبادان و دلی به نور حکمت روشن بر مردمان مشفق و در میان مرد مصلح بود و بر مرگ فرزندان صابر و از طلب علم هیچ نیاسود […]